![]() |
![]() |
|
| چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست |
|
روزگاري غنچه قلبم دچار عشق بود
گل شدن پرپر شدن در اختيار عشق بود
بس که دستم گرم احساسات دستان تو شد
در خيال من زمستان هم مهبار عشق بود
گرچه توفان قايق احساس مارا غرق کرد
باز در ساحل دلي در انتظار عشق بود
دستي از نسل غروب شعله ها از منم گرفت
چشمانت که تنها اعتبار عشق بود
کاش مانند غريبان عاشق هم مي شديم
آشنايي اشتباه آشکار عشق بود
خذه زرد که پاييزان به صحرا مي زند
غنچه مي گريد نميداند که کار عشق بود
بلبل نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم شمع هستم میسوزم و جان را فدایت می کنم روزگاری است که منطالب رخسار توام فکر من باش که در این شهر گرفتار توام گفته بودی که طبیب دل بیمار منی پس طبیب دل من باش که بیمار توام
قیمت اهل وفا یار ندانست دریق قدر یار وفادار ندانست دریق درد مهرومی دیدار مرا کشت افسوس یار حال منه بیمار ندانست افسوس مردمو حال مرا یار ندانست دریق قدر عُشاق جگر خوار ندانست دریق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:3 توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعد از مرگم به گورم بیا ,
مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود. |
|
RSS
|