![]() |
![]() |
|
| چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست |
|
تو فصل سرد کابوس٬که درد و غم زیاده حاکم شهر سنگی یه حکم تازه داده تمام عاشقا رو سپرده دست جلاد گفته که دیگه این شهر هیچ عاشقی نمی خواد یکی یکی دلا رو بسته به چوبه دار گفته فقط بمونن قلبای سرد وبیمار بازم سکوت وتردید شهر وگرفته در بند جلادا عاشقا رو دوباره دوره کردن تو گرگ و میش این صبح یه قتل عام تازس تا شب رو دست این شهر یه عالمه جنازس مردم شهر سنگی هنوز اسیر صبرن به جای کلبه عشق به فکر سنگ قبرن |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:42 توسط صابر |
|
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام از زندگی از این همه تکرار خسته ام از های و هوی کوچه و بازار خسته ام دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم دیگر از این حصار دل آزار خسته ام از او که گفت یار تو هستم ولی نبود از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام تنها و دل گرفته بی زار و بی امید از حال من مپرس که بسیار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:2 توسط صابر |
|
|
طعم گلهای محبت را چشید می توان با زورق عشق وامید تا رهای رفت وغم ها را ندید می توان همچون پرنده تا افق ها پر کشید می توان با بال یک پروانه هم نقش قلب مهربانی را کشید...تقدیم به بارانیترین شب زندگی ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:55 توسط صابر |
|
|
دلم اهل شکایت نیست .... شکایت از دلم دارم متهمه به عاشقی دلی که پر کشید و رفت اما هنوز تو عاشقی این دل زندونیه من مجرم بند ابده چی بگم از کجا بگم فقط شکایت و گله یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود هیچکسی همدم دل تنها و بیکسم نبود سفرت درد کمی نیست واسه دلم میدونی راستی باورم نمیشه تو میری و نمیمونی ریشه بستی تو تموم لحظه های بی قراریم دلت از سنگه که میخوای دلمو تنها بذاری تو آخرین نگاه تو من دیگه پیدا نبودم کی جای من بود تو چشات !؟ هیچوقت اینو نفهمیدم نذار که بین من و تو هر چی بوده خاطره شه تو بری و من بمونم قصه ما تموم بشه یه عهدی بود میون ما ، اما حالا یه خاطرس از تو فقط مونده برام ، یه خاطره همین و بس خودت نگفتی که میری اما نگات رفتنی بود هر چی میگفتم که نرو بهونه هات تکراری بود هر جا میرم یاد چشات ، تو قاب چشمای منه صدای میاد اما خودت ، نیستی دلم پر از غمه دیگه دلت که اینجا نیست یادت ولی پیش منه تو نیستی و شب گریه ها دربدری کار منه نذار که دیوونه بشم نذار از عشقت بسوزم بارون چشمام می باره از دوریه تو هنوزم اگه صدامو میشنوی بدون یکی دوست داره یکی که چشماش ابریه ، نیستی و بارون میباره اگه صدامو میشنوی بدون یکی منتظره یکی برای دیدنت نشسته پشت پنجره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:27 توسط صابر |
|
|
دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نرو از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم هر که یه تقدیم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته پر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:19 توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعد از مرگم به گورم بیا ,
مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود. |
|
RSS
|