![]() |
![]() |
|
| چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست ببین مرگ من را در خویش که مرگ من تماشایی ست |
|
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم به گریه هام می خندن بازم صدای گریه مو شنیدن همه به گریه هام می خندن هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمی شه خب اینو می دونم دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه یه عمر حال و روز من همینه دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:20 توسط صابر |
|
|
سر هرشانه دلي وقت وداع ميگريد ... سر من وقت وداع گوشه ديوار گريست ...
سالیان سال تنها مانده ام.. شاید این رفتن سزای ما نبود... من دعا کردم برای بازگشت.... دستهای تو ولی بالا نبود.... باز هم گفتی که فردا می رسی! کاش روز دیدنت فردا نبود....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:20 توسط صابر |
|
|
وطنم ! جان من رسید به لبم
1- وطن یعنی دویدن در پی نان
2- باز هم در باره وطن
وطن یعنی صف نون و صف شیر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 23:7 توسط صابر |
|
|
بی خبرم از حال من رفتی و پر غم گشته ام / خود ببین همچون خدا تنهای تنها گشته ام گفته بودی می شوی غمخوار و همدم بر دلم/ خانه ی قلبت شود کاشانه ی عشق دلم یاد داری آن همه شبها که در وقت اذان / دست اندردست هم رفتیم تاهفت آسمان ؟ یاد داری بوسه عشقی به لبهامان نشست؟/عهد عشق و یاری آنجا بر دلای ما نشست یاد داری دست گرمت روی قلبم را فشرد ؟ /از تپش هایش تو فهمیدی چگونه دل سپرد آه پس کو آن همه عشقی کزان دم میزدی ؟/کو نشان دوستت دارم که حرفش میزدی ؟ بی وفا تنها شدم غمخوار من بودی رفیق!/ عشق من بودی چرا خنجر زدی ای نارفیق! یاد داری گفتمت یک لحظه بی تو مرده ام ؟ / هستی و دار و ندارم را به تو بسپرده ام التماست کردم .... دست من را ول نکن / آسمان قلب من را بی فروغ و شب نکن گفته بودی تاهمه عمرت دلت مال من ست/چشمهای مهربانت عاشق چشم من ست آه قلبت را چه شداینگونه تنهایم گذاشت ؟ / همدم شبها واشک وحسرت ودردم گذاشت
رفتی و قلب مرا رسوای عالم کرده ای / نا رفیق ! مردانگی را بی هویت کرده ای بر همه اشک های شبهای غریبانه ام قسم / نگذرم از ظلم تو تا که به آرامش رسم تو شکستی بی گناه و بی سبب قلب مرا / جرم فلبم عشق ... بود و بس ای بی وفا! خووب دانم آه من روزی بگیرد دامنت / آتش عدل الهی خود بسوزاند دلت ظلم کردی بر دلم دنیا نگردد این چنین / روز مرگ قلب تو خواهد رسید ای نازنین ! می رسد روزی سیه گردد شب و روزت چو من / قلب پر دردم بگیرد انتقام اشک من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:39 توسط صابر |
|
|
چه روز دل خراشی وقتی خواستی جدا شی قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی ولی زدی شکستی بدون هیچ بهونه عزیزم دلت از سنگه تو خاطرم می مونه آخه چرا منو تها گذاشتی؟ منو با گریه و غم جا گذاشتی همش فکر می کنم شاید از اول منو حتی یه ذره دوست نداشتی منو یه قلب داغون منو چشمای گریون من عاشق تو قلبت بود2 روزی مهمون منو هوای ابری منو بارون پاییز منو روزای بی تو یه قصه غم انگیز
هرگز نشد بياي پيشمهرگز نشد بياي پيشم بگيري دستاي منو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 18:34 توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بعد از مرگم به گورم بیا ,
مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود. |
|
RSS
|